بازخوانی

سماع

مهدی متین‌راد

دور خودم چرخیدم

هر بار به دنیا آمدم، چرخیدم

هی خنده، هی گریه

هی هات!

عمری برای شکستن‌ام کم بود

هی به تابوت خودم مشت زدم

برای خودم دست.

بی سر به دنیا نیامده بودم که بروم

هر کس صدای خودش را داشت

من خودم را

و ساحل از انفجار موج پُر بود

گفتم: باد به پای خودش بپیچد

در شبی که مرگ

هر چه آمد، کم آمد

زیستن در من مشکل بود

سایه بود وُ

سه حرفِ مشکل.

گفتم: چه نسبتی دارد این معادله

با شبِ مجنون؟

در شبی که ساعت نداشت

من برای عشق بمیرم

یا بمیرم؟

 

گفتم تا سماع کرده باشم

با ارواح لایزال وُ

دور خودم چرخیدم.

 

بازخوانی شعر سماع از مهدی متین‌راد

لیلا نورآبادی

 

سماع به معنای چرخیدن به دور خود از روی سرمستی است؛ مستانگی‌ای که زائیده‌ی عشق الهی باشد. با این توضیح که در برداشت شعر ما را یاری می‌دهد، به سراغ شعر می‌رویم.

« دور خودم چرخیدم / هر بار به دنیا آمدم، چرخیدم / هی خنده، هی گریه / هی هات! »

شعر با سماع کردن آغاز می‌شود یعنی حاصل لحظه‌های عارفانه‌ی شاعر است. انسان آگاه هر صبح که چشم‌هایش را می‌گشاید می‌داند در مقابل جهانی نو قرار دارد زیرا که جهان و هم او پیوسته در تغییرند. هر روز ویژگی‌های خودش را دارد و او هر صبح از نو و برای آن روز متولّد شده است. هر بیداری فرصت دوباره‌ای است که به انسان داده می‌شود تا زندگی‌اش را از سر بگیرد و شاعر هر بار که متولّد می‌شود، غرق در عشق الهی، به سماع می‌پردازد. گاهی از شدّت شادی این عشق به خنده می‌افتذ و گاه از درد هجران به گریه؛ و چنان غرق در این حالت‌هاست که از دست خود هی‌هات می‌کشد.

« عمری برای شکستن‌ام کم بود / هی به تابوت خودم مشت زدم / برای خودم دست. »

شاعر آن قدر به بزرگی معشوقش واقف است که می‌داند اگر تمام عمرش را با خیال و مستی یا رنج دوری او بگذراند باز هم کم است. وقتی به ملکوت و جهان پس از مرگ می‌اندیشد، زندگی حقیقی را آنجا می‌یابد و احساس می‌کند اکنون مانند مرده‌ای است که این دنیای مادی مانند تابوتی او را در خود گرفته است. مدام به این تابوت مشت می‌زند تا مگر خود را رها کند و در این کار خود را تشویق می‌کند.

« بی سر به دنیا نیامده بودم که بروم / هر کس صدای خودش را داشت / من خودم را / و ساحل از انفجار موج پُر بود / گفتم: باد به پای خودش بپیچد / در شبی که مرگ / هر چه آمد، کم آمد »

هیچ‌کس برای بیهودگی متولّد نمی‌شود همانگونه که شاعر از هدف و آرزو خالی نیست و نمی‌خواهد دست خالی و بدون رسیدن به آن‌ها از دنیا برود. با توجّه به مصراع بعدی  شعر « هر کس صدای خودش را داشت » می‌توان این گونه نیز استنباط کرد که چون سر، غالباً با صدا همراه‌ست، پس شاعر حرف‌هایی برای گفتن دارد ـ صدایی که باید شنیده شود و بی ارتباط با هدف او نیست. امّا بر خلاف خیلی‌ها که فقط حرف می‌زنند و از آن‌ها تنها صدایشان را می‌شنوی، تنها ادعا می‌کنند، شاعر تنها صدا نیست. او با عملش حرف می‌زند و آرمان‌هایش را که همان حقایق هستند عملاً بیان می‌کند. کجا؟ کی؟ در شبی که نیروهای شیطان همچون بادی وحشی به سرزمین وجود او می‌وزند تا ارزش‌های متعالی را از سر راه خود و از درون او بردارند اما هر چقدر که مرگ بر او می‌بارد کمتر از آن است که بتواند روح حقیقت را در او نابود کند. ساحل، خود شاعر است که در زیر موج‌های شدید که همان آرمان‌ها و احساسات قوی و خشمگین او هستند غرق می‌شود؛ موج‌هایی که در اثر وزش باد ایجاد شده‌اند.

فضای عینی این شعر را می‌توان در سال‌های جنگ و دفاع پیدا کرد که در توازی با جدال درونی شاعر، یعنی جنگ بین حقیقت و گمراهی پیش می‌رود.

زیستن در من مشکل بود/ سایه بود وُ / سه حرفِ مشکل. / گفتم: چه نسبتی دارد این معادله / با شبِ مجنون؟ »

انسان آگاه نمی‌تواند در چنین شرایطی با آسودگی زندگی کند و عرصه را برای نیروهای منفی باز بگذارد همچون شاعر که اکنون که سایه‌ی دشمن در آفتاب زندگی او افتاده است، درونش غوغاست. سه حرف مشکل درون او دارند تلاش می‌کنند تا خود را در کنار هم نگه دارند زیرا با وجود عشق می‌توان تا مرز فتح پیش رفت. شاعر به آنچه در درون و بیرون خود می‌گذرد تأمل می‌کند. او می‌داند که برای ادامه‌ی این راه و پیروزی بر دشمن ابتدا باید درون خود پیروز شده باشد و این همان نسبتی است که میان او و شبی که در آن عشق به جوشش افتاده یعنی شب مجنون وجود دارد.

« در شبی که ساعت نداشت / من برای عشق بمیرم / یا بمیرم؟ »

در شبی چنان طولانی که گویی زمان در آن متوقف شده است، او برای فدا شدن در راه معشوق آماده است. در لحظاتی که شاید خیلی‌ها بر سر دو راهی ماندن و رفتن کم می‌آورند او درون خود پیروز است و راهش را که وصال به معبود است، انتخاب کرده است و هیچ تردیدی در آن ندارد چنان که می‌گوید من برای عشق بمیرم یا بمیرم یعنی یک راه بیشتر برای او نیست و آن پیش رفتن تا مرز شهادت است.

« گفتم تا سماع کرده باشم / با ارواح لایزال وُ / دور خودم چرخیدم. »

همانگونه که شعر با سماع شاعر آغاز می‌شود، با سماع نیز پایان می‌یابد اما این بار در جمع روح‌های پاک و بزرگ. روح‌های بزرگ از آن کسانی هستند که معشوق آنان و راه آنان با شاعر یکی است و چه بسا در این راه شراب شهادت نوشیده‌اند و شاعر اکنون با خیال پیوستن به آنها به مستانگی می‌رسد.

/ 18 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علیرضا

ییه ار اجازه دی مخم په یک تبادل لینک کنیم. چون مو دوس دارم لینک کل همشریونم مه وبلاگم بووه. اگر لطف کنی مونه به اسم "رزمیکاران دزفول" لینک کون اوسو گو مخی په چه اسمی لینکت کنم. بندیر جوابتم. یاعلی مدد

پوپک

سلام همشهری حالت چطوه؟ من آپ کردم یه عالمه از کلمات اصیل دزفولی رو معرفی کردم منتظر نظرات سبزت هستم خدانگهدار

علیرضا

سلام بر تو همشهری داداش من آپم خوشحال میشم بم سر بزنی

علی

از آشنایی با شما- بهتر است بنویسم- مطالب شما خوشوقتم. امیدوارم در فرصت های آتی نظرات بهتری داشته باشم ولی برای آشنایی همین حسن وقت کافی است در اوج باشید

سروش

سلام با یه کارجدید ابم ومنتظر نظر

مریم

سلام این همه راه چرا نیمه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

الهام تفرشی

سلام به روزم در " اشک شیرین " گوش به فرمان خرت خرت های قلم شما منتظر و میزبان شما [گل]